رازنوشتِ يــــه پسرهــــ
هی ... یادش بخیر... چه ذوق و شوقی داشتم که تونسته بودم pass وب دوستمو بزنم... قضیه ازاین قراره که من و دوستم سر اینکه ...بماند سر یه قضیه ای باهم قهر بودیم...ومنم از دستش عصبانی بودم خلاصه وقت امتحانای ترمم بود یه دفعه یه فکری به سرم زد برم وب دوستمو هک کنم درضمن عشق نوالم هست و یه فروشگاه اینترنتی داره به آدرسه:www.nawalshop.blogfa.com که من همه مشتریاشو پروندم ...
خب تا دیدار بعد (اگه باشه)شمارو به خدای مهربون میسپارم ادامه سریال...
نظرات شما عزیزان:
(هنوزم آثارش شاید باشه) بعد یه مدت خداروشکر باهم آشتی کردیم...بیچاره حیرون بود کی وبشو به این روز انداخته...
منم بعد از یکم لفت دادن زبونم بیکار نایستاد و بش گفتم ...اولش عصبانی شد ولی وقتی آتیشش فروکش کرد چم وخم کارو ازم پرسید منم بش گفتم کار سختیه و کار اون نیس...
(خودمونیم من پسشو میدونستم لا اقل چند ساله باهم رفیقیم...)واونم هی اصرار میکرد ومن انکار...آخرشم دیگه هیچی بنده خدارو توی بهت وسرگردونی ول کردم...
البته اگه اینایی که نوشتمو یه وقت هوس کنه بخونه که من کلام پس معرکس
...خب منو شمام بهتره همگی باهم دعا کنیم که این کارو نکنه
...چون دیگه معلوم نیس من وجود خارجی داشته باشم
...البته احتمالشم کمه اینجاها وبگردی کنه
یه نصیحت:
لذتی که دربخشش هست در انتقام نیست.
برای من که ثابت شده .ای ناقلا ازت ترسیدم.ووئــــــــــیتنم مورمورشدپاسخ:نه آجي ما پسرا اين حرفا رو باهم نداريم دي:
Power By:
LoxBlog.Com |